شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
تو بـیـا کــز اول شــب در صبــح بـاز بـاشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجــا رود کبــوتر کــه اسیـر بــاز باشد
ز محبتت نخواهم که نظـر کنـم بـه رویت
که محـب صـادق آنـسـت کـه پاکبــاز باشد
به کرشــمه عنــایت نگــهی به سوی ما کن
که دعـای دردمنـــدان ز ســـر نیــــاز بـاشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کـدام دوســت گویم کــه محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنــم نمیگــذاری کـه مــرا نمــاز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنـا و حمــد گوییـم و جفـا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعــدی
که شب وصـال کوتاه و سخـن دراز باشد
قدمی کـه بـرگرفتی به وفـا و عـهد یاران
اگــر از بـلا بتـرسـی قـدم مجــاز باشد
خیلی وبلاگ خوبی داری!!!!!!!!
سلام به آقا عبدالله ، دوست قدیمی خودمون ... چطوری داداش ، حالت خوبه الحمدالله ؟ امیدوارم که خوب و خوش باشی ...
اومدم یه حال و هوایی عوض کنم ، واقعا اشعاری که تو وبلاگت هست به آدم آرامش میده ، دستت درد نکنه ، من همشون رو میخونم هر بار که میام ...
برات آرزوی کامیابی و مانایی دارم ، ... خدا پشت و پناهت .
این سعدی هم چه دل ژر دردی داشته از دست یار.اصولا جالبه وقتی گفتگو و تعامل دو نفر را به تصویر می کشی.دست شما درد نکنه که بیاد ما آوردی از سعدی یه گفت و شنود بخونیم
مگذار مرا دراین هیاهو، آقا / تنها و غریب و سربه زانو آقا
ای کاش ضمانت دلم را بکنی / تکرار قشنگ بچه آهو آقا
عیدتون مبارک
سلام ...
زنده باد داداش عبدالله عزیز خودم ... با اشعار زیباش که هر موقع آدم میخونه هوای عاشقی بهش دست میده ...
خیلی قشنگ گفته سعدی ...
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجــا رود کبــوتر کــه اسیـر بــاز باشد
عبدالله جان بازم میام تا شعرهای جدید و قشنگت رو بخونم ...
من نه آنم در پی جامی شراب من نه آنم در پی عیش شباب ؛من پی اکسیر عشقی آمدم تا به میقاتش همی گردم خراب
سلام.خیلی شعر زیبایی بود.... من ازش واسه کلاس ادبیات عمومی دانشگام ازش استفاده خواهم کرد.... قربانت بای
سلام
ممنون از لطف شما
موفق باشید