شمس الدین محمد، حافظ شیرازی. شاعر بزرگ قرن هشتم:
سینــه مالامال درد اسـت ای دریغا مرهمی دل ز تنـــهایی به جــان آمد خدا را هـمـدمی
چشــم آســایش کــه دارد از ســپهر تــیزرو ساقیــا جامــی به من ده تا بیــاسـایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صـعب روزی بـوالـعجب کاری پریشان عالمی
ســوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چـگل شـاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست ریش بــاد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کـام و ناز را در کوی رندی راه نیسـت ره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمــی در عالـــم خاکی نمیآید به دست عالـــمی دیــگر ببــاید ســاخت و از نو آدمی
خیــز تا خاطر بدان تـرک سمرقندی دهیم کز نســیمش بــوی جــوی مولیـان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کـاندر ایــن دریــا نماید هفــت دریــا شبنمی
قشنگ بود!!
او که حافظ دل من است هرگز نخواهد خوابید ...
سلام میشه از پیج ما تو اینستاگرام حمایت کنین؟
منتظر جوابتون هستم
kik ID :me_rtn
شعرای عاشقانه پارسی میزارم
ممنون